تبليغاتX
چــــــریک پــــــیر

چــــــریک پــــــیر

پرنده گفت: کوچ . درخت گفت: آه . پرنده کوچ کرد و رفت تا بهار. درخت ماند و انتظار

 

تو

 

در کوچه های فرسوده ی شهر کوچکی 

 

برای پنجره های بسته ی شب

 

شعر می گویی.

 

من

 

شمعدانی کوچکم  را از پای پنجره  بر می دارم

 

می گذارم کنار دستم

 

جایی میان من و تو(کمالی)

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 12:16 توسط کمال|

 

من فقط به کلمات نیامده فکر می کنم

 

به کلمات بی مرز و بی دغدغه

 

کلماتی که از فردا متولد می شوند

 

وبی دریغ و بی واهمه

 

مهربانی و سبدهای سیب را

 

در سرزمین یگانه ی انسان

 

می چرخاند(عبدالملکیان)

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 8:34 توسط کمال|

  

نگاهم می کنی

 

و چشم هایت چقدر خسته اند !

 

انگار

 

 از تماشای منظره ای دور برگشته اند (کرد بچه)

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 18:53 توسط کمال|

 

آشنایی ما قدیمی‌ست

 

سال‌ها ما غروب ماه را تماشا کرده‌ایم

 

و قرن‌ها ماه

 

غروب ما را (مقربین)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 8:28 توسط کمال|

 

نگاه می کنی به من

 

برفی که بر موهایم باریده

 

راه تمام آشنایی ها را بسته است 

 

انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند

 

که نوازشی را یادت بیاورند

 

و تمام این سال ها

 

آنقدر میان خطوط موازی دفترم

 

دست به عصا راه رفته ام

 

که بردن نامت

 

کمر واژه هایم را خواهد شکست (کردبچه)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 8:10 توسط کمال|

 

باران صبح

 

بر دفتر شعرم می‌بارد

 

مِه بر کلماتم موج می‌زند

 

می‌دانم زورقم

 

سراسر روز سرگردان خواهد ماند(لنگرودی) 

 

                                                                        

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:4 توسط کمال|

 

به بهشت نمی‌روم

 

اگر

 

مادرم آن‌جا نباشد (پناهی)

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:9 توسط کمال|

 

من خود خدايي بودم

 

تو را ساختم

 

چون به تماشايت نشستم

 

ويران شدم ...(مقربین)

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:39 توسط کمال|

 

 تمام شب

           

 آینه گریسته بود


 و من مبهوت سماجت باران


 ستاره ها را جستجو می کردم  

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:33 توسط کمال|

 

مراقب شمعدانی‌هایت باش

 

اردیبهشت

 

ماه عاشقی‌های بی‌ملاحظه است ...(تقوی‌زاد)
                                                                                


نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:30 توسط کمال|

 

می‌روم نمایشگاه کتاب

 

پر است از شعرها و قصه‌‌های گذشته از فیلتر

 

خیلی باید بگردم

 

دلم زندگی می‌‌خواهد

 

یک ملاقات غیر قابل‌ چاپ(اردهالی)

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:12 توسط کمال|

 

به خانه‌ام که می‌آیی

 

برایم بوسه‌ای طولانی

 

آغوشی ممتد

 

 و یک بغل لبخند بیاور

 

این روزها دلم تنگ است

 

بگذار در و دیوار تنهایی من

 

بوی تن‌ات را بگیرد( علی پارسایان)
       

                                                                            

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:0 توسط کمال|

 

می نشینم و

 

با همین دستمال های کاغذی خیس از گریه

 

برای روز رهایی

 

بال می بافم

 

شاید هم

 

سورتمه ای مقوایی بسازم

 

برای روزی که

 

دریاهای دور و برم یخ بزنند

 

تنهایی من

 

بزرگتر از این حرفهاست (شاه حسین زاده)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:31 توسط کمال|

 

امروز هم

 

اگر

 

خیالی از این جاده بگذرد

 

تویی

 

که دوستت دارم را

 

در دور دست

 

دیر به دیر

 

برایم

 

تکرار می کنی(کمالی)

 


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:36 توسط کمال|

 

در چشم های من آجر می چینند

 

دیوار خانه ی تو

 

هر روز بالاتر می رود

 

خداحافظ محبوب من

 

تو را دوباره نخواهم دید

 

حالا که این شعر را می نویسم

 

کارگرها آنجا مشغول کارند(یونان)

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:31 توسط کمال|

 

بخند کودک همسایه

 

 من اندوههای زیادی را دیدم

 

که سر پیچ همین خیابان

 

چشم انتظار بزرگسالی تو هستند(شاه حسین زاده)

 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:27 توسط کمال|

 

می‌خواهم آنقدر شعر بگویم

 

که اگر فردا مُردم

 

نتوانی انکارم کنی(اسلام زاده)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:28 توسط کمال|

 

عشق

 

آدم را به جاهای ناشناخته می برد

 

مثلا به ایستگاه متروک

 

به خلوت زنگ زده واگن ها

 

به شهری که فقط آن را در خواب دیده

 

به.................................................

 

وقتی عاشق شدی

 

ادامه این شعر را

 

تو خواهی نوشت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 7:40 توسط کمال|

 

مادر  

 

امروز برایم دستی به آسمان بلند کن

 

زمین گیر شده ام


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:13 توسط کمال|

 

من

 

تمام خطوط دنیا را

 

در چشمانم پنهان کرده‌ام

 

تا از نگاه متعجب کف‌بین‌ها

 

دلم خنک شود(چمنکار)


 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:49 توسط کمال|

 

حواست را جمع کن

 

اگر خواستی برایم پیراهن تازه ای بخری

 

بهار شده باشد و من

 

در تلاطم فتح گونه های تو باشم (کمالی)

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:42 توسط کمال|

 

سفری در راه است

 

آنجاکه شبهای هزار مهتاب

 

آغوش تمام عاشقانه هاست

 

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:55 توسط کمال|

 

دو نیمه سیب

 

نیمی در بلخ

 

نیمی در قونیه

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:56 توسط کمال|

 

سال هاست

 

واژه ای سرگردانم

 

که جمله ام راگم کرده ام

 

گاهی به پیر مردهای قوزی نیلوفر تعارف میکنم

 

گاه با زنان زیادی می رقصم

 

و سعی می کنم چین های پیشانی ام را

 

به دامنشان وصله کنم(کرد بچه)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 7:48 توسط کمال|

 

برایم چای بریز ننه آقا

 

و اشک هایم را

 

با گوشه ی گلدار چارقدت پاک کن

 

خسته ام

 

خسته

 

و هیچ کس آنقدر زن نیست

 

که ساعت ها بشود برایش گریست(کرد بچه)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 7:49 توسط کمال|

 

به رخ سیاه چشمان 

 

 نگه ار بود گناهی

 

بگذار تا گناهی ، بکنیم گاه گاهی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:47 توسط کمال|

 

موجهاي نورس

 

وقتي به صخره هاي پير ميخورند

 

به چه اميدي

 

به دريا باز ميگردند؟!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:2 توسط کمال|

 

پری دخت پندارهای ممنوع

 

گمانت را

 

همچون گناه کبیره در پستوی سینه

 

 نهان کن

 

وعده ی ما

 

تا اتفاق هرگز بوسه و سلام(جلیل قیصری)

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 10:35 توسط کمال|

 

امان از این فرشهای ماشینی

 

کجایی سلیمان؟(شکار سری)

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:31 توسط کمال|

 

دلم تنگ است

 

مثل لباس سال های دبستانم

 

مثل سال های ماموریت های طولانی پدر

 

که نمی فهمیدم

 

وقتی می گویند کسی دور است

 

دقیقا چقدر دور است(کرد بچه)

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:11 توسط کمال|


مطالب پيشين
» من تو
» کلمات
» چشم هایت
» آ ش ن ا
» مبر ز موی سفیدم گمان به عمر زیاد
» زورق شعر
» تولد مادرهستی مبارک باد
» بت
» مبهوت
» ماه عاشقی ها
Design By : ParsSkin.com